وقتی ضحی کوچک بود...

خرید بک لینک

امکانات وب

moisrex.r98.ir

-->-->-->

-->-->-->

-->-->-->

ãx82¯ãx83ªãx82¹ãx83x9eãx82¹

-->-->-->

åx86¬ãx81x8cãx81x8dãx81x9fãx81£ï¼x81ï¼x81

-->-->-->

Xï½x8dï½x81ï½x93âx98x86present

یه خاطره راجع به ضحای عزیزم

در مورد زمانی که ضحی اونقدر کوچولو بود

که هنوز توی گهواره میخوابید

چند سال پیش ...

یکروز ضحی خیلی بازی کرده بود

نزدیک اذان صبح بود که یک صدایی از توی گهوارش اومد

 

رفتم بالای گهوارش. اولش فکر کرد ضحی خوابه. اما تا رفتم بالای سرش دیدم بیداره و ساکت.. از موقعی که بیدار شده بود هیچی نگفته بود. فقط ساکت به اطرافش نگاه میکرد. تا منو دید یکدفعه یک صدای خیلی بامزه ای از ته دلش اومد و یه خنده خیلی خوشکل کرد.. اونقدر اون لحظه بانمک بود که حد نداره.. انگار تاقبل از اومدن من دنبال کسی میگشت که باهاش بازی کنه . برای همین تا منو دید مثل اینکه خیلی خوشحال شده باشه صورت کوچولوش پر از خنده شد.... منم یواش بلندش کردم و بغلش کردم بود و کمی باهاش بازی کردم.

SendScraps Facebook

 

خاطرات زندگی...

ما را در سایت خاطرات زندگی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: s . z بازدید: 195 تاريخ: جمعه 16 فروردين 1392 ساعت: 4:31

صفحه بندی