-->-->--> -->-->--> -->-->--> -->-->--> -->-->-->
یه
خاطره راجع به ضحای عزیزم
در مورد زمانی که ضحی اونقدر کوچولو بود
که
هنوز توی گهواره میخوابید
چند
سال پیش ...
یکروز
ضحی خیلی بازی کرده بود
نزدیک
اذان صبح بود که یک صدایی از توی گهوارش اومد

رفتم بالای گهوارش. اولش فکر کرد ضحی خوابه. اما تا رفتم بالای سرش دیدم بیداره و ساکت.. از موقعی که بیدار شده بود هیچی نگفته بود. فقط ساکت به اطرافش نگاه میکرد. تا منو دید یکدفعه یک صدای خیلی بامزه ای از ته دلش اومد و یه خنده خیلی خوشکل کرد.. اونقدر اون لحظه بانمک بود که حد نداره.. انگار تاقبل از اومدن من دنبال کسی میگشت که باهاش بازی کنه . برای همین تا منو دید مثل اینکه خیلی خوشحال شده باشه صورت کوچولوش پر از خنده شد.... منم یواش بلندش کردم و بغلش کردم بود و کمی باهاش بازی کردم.

ما را در سایت خاطرات زندگی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: s . z
بازدید: 195