-->-->--> -->-->--> -->-->--> -->-->--> -->-->-->
امروز روز اولی که من میرم مدرسه

یکسال بود که منتظر بودم و هر روز از بابا می پرسیدم پس کی من میرم مدرسه
تا بالاخره دیشب بابا گفت
ضحی جون فرداصبح باید پاشی و آماده رفتن به مدرسه بشی
باورم نمیشد
![]()
همه وسائلای مدرسم رو توی یه کیف خوشکل و جدید گذاشتم
و سر ساعت ۹ شب رفتم که بخوابم

خیلی دیشب خوشحال بودم

امروزم با بابا و صبا اومدم مدرسه
و من و صبا جون چون چندساعت میخواستیم ازهم دور باشیم
کلی باهم خداحافظی کردیم
همه نگامون میکردن
از بابایی هم خداحافظی کردم و گفتم زود بیاین دنبالم
دلم براتون تنگ میشه

خانم معلم از من تست هوش گرفت
بعد نمیدونم چی شد که
رفت مدیر و ناظم و خلاصه همه رو خبر کرد و بعد جلوی همه اونا به بابا گفت
ماشااله به این دختر، چه چیزایی بلده به این کوچیکی

آخه وقتی از من پرسید اسمت چیه
گفتم ضحی و بعد بهش گفتم
تازه معنی اسمم رو هم بلدم
ضحی یعنی خورشید
بعد هم بهش گفتم تازه سوره اسمم رو هم بلدم میشه بخونمش؟
خانم معلم با تعجب گفت آره عزیزم بخون ببینم
بعد هم من سوره ضحی رو براش کامل کامل خوندم
همه منو بوسیدن و مرتب به بابام تبریک میگفتن
هنوز نرفته انگار کلی تو مدرسه معروف شدم
خلاصه خیلی خیلی خوب بود.
میخوام تا وقتی بزرگ میشم همه خاطراتم رو توی وبلاگم بنویسم.
من به بابا میگم اونم برام مینویسه.

ما را در سایت خاطرات زندگی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: s . z
بازدید: 259