مصاحبه بابا با صبا

خرید بک لینک

امکانات وب

moisrex.r98.ir

-->-->-->

-->-->-->

-->-->-->

ãx82¯ãx83ªãx82¹ãx83x9eãx82¹

-->-->-->

åx86¬ãx81x8cãx81x8dãx81x9fãx81£ï¼x81ï¼x81

-->-->-->

Xï½x8dï½x81ï½x93âx98x86present

بابا: بگو ببینم صبا جون خاطره جلسه این هفته کلاس هنر دستی رو؟


اول وقتی رفتیم سلام کردیم و با خانم مربی روبوسی کردیم
بعدش کفشامون رو دراوردیم گذاشتیم تو جاکفشی
وقتی کفشامون رو گذاشتیم توی جاکفشی
بعدش رفتیم پیش خانم مربی
بعدش رفتیم به امام زمان از توی اتاق سلام دادیم
وقتی سلام دادیم رفتیم و رفتیم و یک قاب درست کردیم
اول چهارتا چوب گذاشتیم وقتی چوب گذاشتیم یک چوبه دیگه برداشتیم
بعدش روی اون چوبه چسب گذاشتیم
 بعدش زدیم به بالای اون
 بعدش یک چوب برداشتیم گذاشتیم پایینش
بعدشم یک چوب گذاشتیم کنارش
 بعدش هم یک چوب کنار اون یکیش یکی هم بالاش
بعدش عکسمون رو گذاشتیم روش زدیم
بعدش یکی گذاشتیم بالاش
بعدش پایینش هم گذاشتیم با بالاش
بعدش کاردستیمون تموم شد



بعدش رفتیم توی آشپزخونه نه بعدش رفتیم توی اتاق همین اتاق کتابخونه
 بعدش همه چیزا رو خانم مربی بهمون نشون داد
بعدش رفتیم توی آشپزخونه استنبلی خوردیم
بعدش منتظر موندیم منتظر موندیم تا شما اومدین


بابا: خیلی خوب چی چایزه گرفتی؟


یک مداد


بابا: احساست چی بود امروز خوشحال بودی؟

او هوم

..
.
_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|___͡͡͡ _▫_͡ ___͡͡π__͡͡ __͡▫__͡͡ _|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|___͡͡͡ _▫_͡ ___͡͡π__͡͡ __͡▫__͡͡ _|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

خاطرات زندگی...

ما را در سایت خاطرات زندگی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: s . z بازدید: 178 تاريخ: جمعه 11 اسفند 1391 ساعت: 3:34

صفحه بندی