-->-->--> -->-->--> -->-->--> -->-->--> -->-->-->
![]()
امروز با بابایی رفتم باغ سبزی
وای خداجون چیقدر بزرگ بود اون باغ

تاحالا اینقدر سبزی ندیده بودم
تا بابا داشت با اون آقا صحبت می کرد و سبزی می خرید
منم کلی اونجا بازی کردم

برای خودم یه چیزایی شبیه توپ کوچولو بود از زمین کندم

خواهرجون هم مدرسه بود
کاشکی اونم بودش
باهم بازی می کردیم
ولی عکسهایی رو که گرفت از خودم میرم ظهر که اومد
نشونش میدم
خیلی خوش گذشت
توی راه بابا برام یه دونه توپ خوشکل خرید به انتخاب خودم

برای ضحی جون هم یکدونه خریدیم
کلی هم باهم صحبت کردیم
و از بابا کلی سوال پرسیدم
از بابا اجازه گرفتم که توی پاک کردن سبزی ها کمک کنم
من کمک کردن رو خیلی دوست دارم
همه اینو میدونن
خوب دیگه خاطرم تموم شد
خاطرات زندگی...
ما را در سایت خاطرات زندگی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: s . z
بازدید: 183