خرید بک لینک

درباره سایت

خاطرات زندگی

زندگی جاری است چون رودخانه ای بی تاب که می رود تا وصل دریا را به تماشا بنشیند

امکانات وب

moisrex.r98.ir

-->-->-->

-->-->-->

-->-->-->

ãx82¯ãx83ªãx82¹ãx83x9eãx82¹

-->-->-->

åx86¬ãx81x8cãx81x8dãx81x9fãx81£ï¼x81ï¼x81

-->-->-->

Xï½x8dï½x81ï½x93âx98x86present

 

امروز با بابایی رفتم باغ سبزی

وای خداجون چیقدر بزرگ بود اون باغ

   

تاحالا اینقدر سبزی ندیده بودم

تا بابا داشت با اون آقا صحبت می کرد و سبزی می خرید

منم کلی اونجا بازی کردم

برای خودم یه چیزایی شبیه توپ کوچولو بود از زمین کندم

خواهرجون هم مدرسه بود

کاشکی اونم بودش

باهم بازی می کردیم

ولی عکسهایی رو که گرفت از خودم میرم ظهر که اومد

نشونش میدم

 خیلی خوش گذشت

توی راه بابا برام یه دونه توپ خوشکل خرید به انتخاب خودم

برای ضحی جون هم یکدونه خریدیم

کلی هم باهم صحبت کردیم

و از بابا کلی سوال پرسیدم

از بابا اجازه گرفتم که توی پاک کردن سبزی ها کمک کنم

من کمک کردن رو خیلی دوست دارم

همه اینو میدونن

خوب دیگه خاطرم تموم شد

 

برچسب: نویسنده: s . z تاريخ: دوشنبه 27 آذر 1391 ساعت: 14:22

صفحه بندی